غم هام را خريدي و دلشادِ من شدي
با من سكوت كردي و فريادِ من شدي
من بيستونِ عشق تو بودم هزار سال
كوهِ مرا شكستي وفرهادِ من شدي
هي تيشه هات ريخت به جانِ خرابي ام
ويرانه هايِ عزلتِ آبادِ من شدي
من...اين پرنده اي كه...مهاجر نمي شدم...
يك آسمان كبوترِآزادِ من.... شدي
من پر زدم به سمتِ تو...پر...پر...گرفتمت
تو سهمِ....چشم هاي خدادادِ من شدي
***
آن سنگ ها كه شيشه ما را نمي شكست
تو سنگِ آخري كه...كه....افتادِ من شدي
افتاد چشمِ قهوه اي ات ، شيشه را شكست
فنجان كه ريخت...قهوه بر بادِ من شدي
آن شيشه كه به سختيِ يك تكه سنگ بود
حالا شكسته است وتو...
***
تو باعثِ خرابي.... و...... آباديِ مني
تو جمعِ نا موافقِ اضدادِ من شدي
من در شناسنامه تو ثبت مي شدم
تو در شناسنامه و....همزادِمن شدي
من را ببخش اينكه تو را ....
جامي از بلا....
((هر كه در اين بزم
مقرب تر است
جام بلا
بيشترش
مي دهند))
از بس كه شوكران مرا تلخ مي چشي...
از آن به بعد....كوهم ...و.فرهادِمن...!
حالا تو تيشه را به رگانم
فرود آر
حالا تو تيشه را به من اي...!
جامي از بلا!
